ذبيح الله صفا
867
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى پريچهره كه بر روى وصالت لاله * بر سر آتش تر دانهء عنبر گيرد ابروى طاق تو پيوسته بيك جفت كمان * بر سر چشمهء خور آهوى عبهر گيرد گوشهء ماه فلك را چو خم طرّهء تو * پَرچمِ رايتِ سلطان مظفّر گيرد * * اى در دل هر سنگى از مهر تو تأثيرى * سرمست هواى تو در صومعه هر پيرى ظاهر شده بر عاشق در گِردِ سرِ كويت * هر ذرّهء خاكى را خاصيت اكسيرى مستان صبوح از غم كردند خروش آندم * كز صبح جمال تو بنمود تَباشيرى « 1 » نتوان بفسون بستن مانند پريداران * ديوانهء كويت را در خانه بزنجيرى هرچند سپر دارى از آه دلم مىترس * كز سينهء مجروحان هر آه بود تيرى اى بلبل دل كم شو صيد صنم خاكى * كو بر وَرَق لاله دامى نهد از قيرى چون مار مپيچ از غم بر خطّ سياه او * كآن قافلهء مورست صفها زده بر شيرى چون مردمك چشمش بينى تو بدان او را * در صورتِ آهويى ، وُو « 2 » جادوى كشميرى مرغان الهى را با زَقّهء روحانى * در دام كجا آرد نفس از پى انجيرى بَدر از جگرِ خسته خون خورد چهل سالى * تا يافت ز حرف عشق سررشتهء تدبيرى * * مقصد ز كاخ و حجره و ايوان نگاشتن * كاشانههاى سر بفلك برفراشتن گلهاى دلفريب و درختان ميوهدار * در باغ و بوستان ز سر لطف كاشتن ز آنست تا مگر بمراد دل اندرو * يك لحظه دوستى بتوان شاد داشتن ورنه چگونه مردم عاقل بنا كند * هرگز عمارتى كه ببايد گذاشتن « 3 » * بر فرق ماه دامن سبز رداى ماست * در جَيب صبح تكمهء زرد قباى ماست
--> ( 1 ) - مقصود از تباشير روشنى و نور است . ( 2 ) - يعنى : و او . ( 3 ) - اين قطعه در ديوان ابن يمين نيز ديده شده است .